انسان خلیفه الله است نه خلیفه المیمون

- در مقدمه عرض کنم وقتی که به عنوان موضوع اصلی وارد بحث کادرسازی می شویم یک بحث مقدماتی و عام داریم در نظام تربیتی اسلام یا هر نظام تربیتی دیگر که برای رشد و تعالی تمام افراد آن جامعه اش برنامه دارد و فکر کرده. می خواهد اینها را طوری تربیت بکند که در هرجایی که قرار می گیرند در جایگاه خود درست عمل کنند. حالا در نظام اسلام و نظام غربی کنونی این چطور تعریف میشود خودش و تفاوت هایش؟
قدری جلوتر به موضوع کادر سازی می رسیم که ما در حوزه حکومت دینی و جامعه اسلامی که الان داریم یک سری کادرهایی می خواهیم که با یک شرح وظایف خاص تر و یک پله بالاتر از آن بحث عادی و مقدماتی داشته باشیم..

 

 فکر می کنم بحث انسان را در دنیای غرب و دنیای اسلام از زاویه نگاهی که منشور حقوق بشر به انسان انداخته می خواهم تبیین کنم ما از قضا به تبع یک منشور جهانی حقوق بشر یک منشور جهانی حقوق بشر اسلامی هم داریم که بچه مسلمانان ما کمتر از این منشور اطلاع دارند. منشور جهانی حقوق بشر اسلامی در سال 1990 به پیشنهاد مرحوم علامه جعفری در قاهره و با حضور بیش از 50 حقوقدان برجسته جهان اسلام اعم از شیعه و سنی نوشته شده است. منشور جهانی حقوق بشر غرب اگر اشتباه نکنم یک مقدمه دارد 30 ماده دارد و یک خاتمه. منشور حقوق بشر اسلامی یک مقدمه دارد 24 ماده دارد و یک خاتمه. این دو منشور را می خواهم مقایسه کنم ضمن اینکه این مقایسه نشان می دهد تفاوت نگاه به انسان در تفکر غرب و تفکر اسلامی از کجا تا به کجا است.

 

- این نمونه جالبی است. چون اولا مکتوب است و ثانیا همه به آن استناد می کنند. 

 

ادعا این است که منشور جهانی حقوق بشر غرب حداقل برآمده از تاریخ تطور فکر و اندیشه و حتی مناسبات سیاسی فرهنگی و اجتماعی و این محصول تکامل فکر جمعی دنیای غرب است.این محصول تکامل فکر جمعی شده و نتیجه این تطور است. وقتی این منشور را نگاه می کنیم چندتا مشکل دارد.
 من قبل از اینکه این مشکلات را بگم می خواهم بگوییم که اصلا چرا این مشکلات را دارد.این ربطی به خود منشور ندارد می خواهم یک نگاهی بیندازم به خود انسان که تاریخ غرب یعنی غرب جدید(غرب ما بعد رنسانس). ببینید رنسانس غربی در قرن 15، از لحاظ جغرافیایی همان خواستگاه جغرافیای رنسانس اروپا مشخصا فرولانس ایتالیا است. 
در همین قرن 15 و در همین  فلورانس ماکیاولی وجود دارد و از قضا دو تا کتاب دارد. دو کتابی که مبنای برنامه ریزی اجتماعی غرب در مورد انسان برای حداقل 300 سال شده که در آغاز رونسانس هم است یکی کتابی است به نام شهریار و یکی کتابی است به نام گفتارها، هر دو این کتابها را آقای ماکیاولی برای این نوشته است که انسان موفق را معرفی کند. از نظر ایشان انسان خوب انسان مفید است و انسان موفق انسان مفید است خیر یعنی مفید. کمال یعنی مفید، در فلسفه سیاست ماکیاولی نفع جانشین خیر شده. انسانی را که ماکیاولی معرفی می کند انسانی است که تقلیل پیدا کرده به جوهر مکر خودش. یعنی چه کسی انسان مفید است؟ آن انسانی که بتواند مکار باشد، کتاب شهریار توصیه هایی است که ماکیاولی داده به حاکم فلورانس که اگر شما می خواهید  یک حاکم موفق و نمونه باشی باید چگونه باشی، بعد از آن گفته است شما قرار است به این مردم خدمت کنی و نفعی برسانی و گاهی برای اینکه نفعی برسانی لازم که دروغ بگویی پس دروغ بگو، گاهی مستلزم یک خیانت است خوب این خیانت را انجام بده لذا وقتی می گویند سیاست ماکیاولی همین است انسانی که ماکیاولی معرفی می کند یک انسان روباه است انسانی مکار،از ماکیاول تا 300 سال پس از آن تا زمان توماس هاپس انگلیسی این تعریف از انسان یعنی تعریف روباهی از انسان شد مبنای برنامه ریزی اجتماعی انسان غربی.
اندیشه های ماکیاولی در دوره خودش به حدی قالب بوده که به روح زمان خودش معروف بوده است. 
توماس هاپس انگلیسی 300سال بعد از ماکیاول در قرن 18 آمد کتابی نوشت تحت عنوان لویاتا، حوزه انسان شناسی کتاب لویاتا روح این کتاب است و در این حوزه اصل الاساس این اندیشه که کتاب هاپس حک شده در تاریخ این جمله معروف از ایشان است که "انسانها گرگ یکدیگرند"، انسان اینجا شد گرگ یعنی نه فقظ روباه است که می تواند مکر بزند و کار خودش رو جلو ببرد بلکه این کار را مصداق داده یعنی باید بدری تا جلو بروی .انسان شد گرگ، خود لویاتا هم که میدانید یعنی چی؟ به اختابوس می گویند لویاتا. یعنی تشبیه کرده حاکمیت را، هاپس کتاب لویاتان را برای نجات حاکمیت سیاسی نوشته، یعنی در واقع یک قراردادی می دهد که مردم اگر حاکم نداشته باشند شیر تو شیر می شود. خود این مردم به یک رشدی رسیده اند و به این نتیجه رسیده اند که بیایند قرارداد کنند که حق حاکمیت که حقشان است را واگذار کنند به انسانی که جنس قدرتش جنس لویاتانی و اختاپوسی است. قدرت داشته باشد. هشت پا باشد که بتواند صدای مخالفان را سریع خفه کند انسان شد گرگ یکدیگر.
صد سال بعد از توماس هاپس ،چارز داروین آمد و کتاب تبار انسان را نوشت و گفت انسان بوزینه بوده ابا و اجداد ما میمون بوده اند دمشان افتاده و پوزشون شده لب و شده انسان و این شده.
پایان قرن 19 آقای نیچه کتابی نوشت به نام دجال.او آمد چهار قرن تلقی جامعه اروپایی را از انسان را جمع بندی کرد و گفت انسانی که هم روباه بوده هم گرگ هم بوزینه بهتر است اسمش را بگذاریم ابر حیوان،این کتاب دجال آقای نیچه 158 ترجمه شد یک نظریه دیگری دارد نیچه تحت عنوان نظریه ابر انسان که در کتاب چنین گفت زرتشت مطرح می کند که متاسفانه در کتابهای ما و در دانشگاههای ما عمدتا این نظریه ابر انسان نیچه را مطرح می کنند. او یک جمع بندی کرد که این شده ابر حیوان و بعد با زیرکی و با هوشیاری یک سوال پرسید،گفت: اگر از این ابر حیوان هوس را بگیریم چه اتفاقی می افتد؟ به درستی هم تشخیص داده بود که جوهره این ابر حیوان شده هوس. مثلا اگر ما این طرف می گوییم فصل ممیز انسان نطق است تفکر نیچه می گوید فصل ممیز این انسان هوس شده است. همان تعبیری که در مورد ماکیاولی گفتم در مورد نیچه هم گفته اند با یک مقدار ذکاوت بیشتر می گویند گناه نیچه این بود که زودتر از زمانه اش زمانه را سیاحت می کرد، نیچه معروف شده به فیلسوف نیهیلیسم، اسمش فیلسوف نیهیلیسم است، نیچه پدر معنوی سه جریان جریان بزرگ فکری قرن بیستم است پدر اگزیستانسیالیسم، پست مدرنیسم و پسا ساختار گرایی. یعنی انسان کوچکی نیست که دارد این را مطرح می کند.

 

- نهایت این تحولات به کجا می انجامد؟

 

حالا این ابر حیوان و نیچه متوفی آغاز قرن بیستم است متوفی 1900. انسان غربی وقتی شده ابر حیوان پا گذاشته در قرن بیست، این ابر حیوان در فاصله نیم صده دو تا جنگ جهانی راه انداخته، هشتاد میلیون انسان از جامعه بشریت گرفته جنگ جهانی اول 30 میلیون کشته داد و جنگ جهانی دوم 50 میلیون کشته. فاتحان جنگ جهانی دوم آمدند منشور جهانی حقوق بشر را نوشتند. یعنی آدمهایی که تا اینجا تا مرفق دستشان به خون میلیون ها انسان آغشته است منشور جهانی حقوق بشر را نوشتند و در این منشور جهانی حقوق بشر سخن از کرامت بشر،حق حیات بشر،آزادی بشر و برابری بشر و همه اینها در یک بسته گذاشتند و بالای بسته یک اصل اساسی گذاشتند که ما فاتحان و نویسندگان این منشور جهانی حقوق بشر حق وتو داریم.

قصه را خوب ببینید اینها حق وتو دارند حتی این حق وتو در مواد حقوق  بشر نیست در مواد سازمان ملل است یعنی این منشور جهانی در ذیل آمده،این انسان است.
این انسان آمده منشور جهانی حقوق بشر را نوشته،این انسان چه کسی است؟ انسانی که خودش را تعریف کرده به روباه به گرگ به بوزینه به ابر حیوان، انسانی که به نظر می آید خلیفه المیمون است نه خلیفه الله این را آدم منشور جهانی حقوق بشر نوشته است و در منشور جهانی حقوق بشر یک حقوقی را به بشر داده است اولین نکته ای که در این منشور جهانی حقوق بشر عیان است این است این منشور جهانی حقوق بشر سراپا حقوق بشر است هیچ سخنی در مورد تکلیف بشر درقبال این حقوق نگفته است.

 

- یعنی این حق و تکلیف همه جا لازم و ملزوم است؟

 

در تاریخ همیشه یک تکلیفی را در مقابل حقی داده اند و بلعکس، تعبیر امام علی (ع) اگر اشتباه نکنم در خطبه یک نهج البلاغه این است که: حق و تکلیف متضایف است. حق و تکلیف را با هم می فرمایند، اگر حق شما است که از هوای آزاد استفاده کنید تکلیف شما است که این هوا را آلوده نکنید. خیلی طبیعی است. شما وقتی در یک کارخانه ای می گویید به این آقا چقدر حقوق می دهید؟ بلافاصله می گویید این آقا چه کاره است در این کارخانه که چقدر بهش حقوق می دهیم بسته به اینکه کارش و وظیفه اش چی است حقوقش تغییر می کند،

باید بفهمی چقدر تکلیف داری تا بفهمی چقدر حقوق داری، چگونه ممکن است در منشوری که برآمد تفکر بشریت است فقط حقوق بشر این منشور جهانی حقوق بشر درحقیقت یلگی و بی تکلیفی انسان را پیش فرض گرفته ، این البته تناسب دارد با آن تلقی  اومانیستی از انسان، در اومانیسم انسان  خودش خدا شده خدا که دیگر برای خودش تکلیف جعل نمی کند، فقط باید حقوق بگوید. 
در منشور جهانی حقوق بشر اسلامی در برابر این آمده هم حقوق انسان را و هم تکالیف انسان را تذکر می دهد که این انسان رها نیست، یله نیست، یک تکالیفی دارد که البته این حقوقش هم مناسب این تکالیفش است دوم اینکه همان جایی را که منشور جهانی حقوق بشر حق انسان دیده، تعریف ذیلی که از حق برای انسان کرده تعریفی است که نمی تواند در مجموع به دفاع از انسان بیانجامد وقتی مقایسه بکنید با منشور جهانی حقوق بشر اسلامی می فهمید که حق یعنی چه؟ بسیاری از چیزهایی که در منشور جهانی حقوق بشر غربی به عنوان حق انسان یاد شده در منشور جهانی حقوق بشر اسلامی تحت عنوان حکم از آن یاد شده.

 

- مگر تفاوت حق و حکم چیست؟

 

 یک فرقی بین حق و حکم است حق اولا قابل اثبات است حق من است که من مثلا از ماشینم استفاده کنم حالا من یک روز نمی خواهم از ماشینم استفاده کنم پیاده می خواهم بروم. حق من است و من این حق را می توانم اسقاط کنم، حق قابل انتقال است مثلا ماشین مال من است یک روز ماشین را می دهم به شما که استفاده کنید این یعنی قابل انتقال است.

خیلی از ماده هایی که در منشور حقوق بشر ذکر شده است اصلا حق نیست حکم است. کرامت حق بشر نیست حکم بشر است، لذا من نمی توانم بر اساس منشور جهانی حقوق بشر حتی در خانه خودم و در خلوت خودم کرامت خود را زیر پا بگذارم. ما در ادبیات دینی داریم که وقتی ما گناه می کنیم کرامتمان را داریم له می کنیم یعنی عزت نفسمان را داریم می شکنیم. دین به ما اجازه نداده که در خلوتمان هم من این کرامت را از خودم سلب کنم.

دین ما به ما این اجازه را نمی دهد، تو خلیفة الله هستی، خلیفة المیمون که نیستی، نفخت فیه من روحی هستی، به تو اجازه نمی دهم که حتی در خلوت خودت کرامت خودت را له کنی چه برسد به اینکه بخواهی اینکار را بکند این فیلم را بگیری و بعد در سایتی بگذاری که هزاران نفر بیایند ببینند. آزادی حق بشر نیست حکم بشر است. این تعبیر حضرت علی (ع) خطاب به امام حسن (ع) که می فرماید: خداوند تورا آزاد خلق کرده پس بنده غیر از او مباش. یعنی دین ما به ما اجازه نمی دهد که با اختیار خودم آزادی خودم را سلب کنم و خودم را بنده دیگری بکنم این اجازه را نمی دهد.


می خواهم بگویم سطح بحث خیلی فرق می کند وقتی شما می خواهید در حقوق بشر اسلامی حرف بزنید. من تعمد داشتم که از حقوق بشر اسلامی به عنوان یک مورد که در قاهره تنظیم شده که حدودا 56 نفر حقوقدان برجسته جهان اسلام هستند که شاید در این تعداد 5 نفرشان شیعه باشند و بقیه شان سنی هستند این بر اساس مشترکات فرق اسلامی منشور جهانی حقوق بشر اسلامی درست شده است یک بحث نظری نمی کنند یک بحث تاریخی می کنند یک منشور دارم اینجا یک مقدار ماده دارد یک منشور هم دارم اینجا یک مقدار ماده دارد دو تا منشور را با هم مقایسه می کند اصلا قصه این است بماند که من از زاویه انسانی شناسی منشور جهانی حقوق بشر دارم نگاه می کنم زاویه حقوقی و قضایی کاملا پرت است در منشور جهانی حقوق بشر موادی را دارید که با هم دیگر نمی خواند خودش تناقض و پارادوکسیکال است

 

- اثر مستقیم این تفکر را در کجا میشود دید؟

 

وقتی می گویند طرف خلیفة المیمون است برنامه تربیتی و رفتاری که برایش در نظر می گیرند کاملا مناسب یک ممیمون است یک مثال کاملا عینی بگویم: سال 1998 در آمریکا مسابقه ای برگزار شد مسابقه تعیین قهرمان سال که دو نامزد در این مسابقه خاص بودند یکی شخص رئیس جمهور وقت آن زمان آقای کلینتون و یک گوریل بود (یک خانم گوریل بود) رئیس یک باغ وحشی یک بوزینه ای را آورده در این مسابقه نامزد کرده کنارش هم یک دفترچه تبلیغاتی گذاشته است که مثلا در 16 می 1997 باغ وحش من آتش گرفت و این خانم گوریل در کمال شجاعت پرید وسط آتش و بچه اش را نجات داد،کسی وقتی جایی نامزد می شود می گوید من چه کسی هستم این هم شناسنامه تبلیغاتی این گوریل بود و در کمال ناباوری از آن مسابقه خانم گوریل رای آورد، نتیجه چه می شود؟ کدخدای دهکده جهانی در مقابل یک بوزینه کم آورد. اصلا فرض کنید در آن مسابقه کلینتون قهرمان می شد اینکه پذیرفته کدخدای دهکده جهانی برود در ارزش ها مسابقه بدهد و خودش را هم ارز یک بوزینه ببیند و اجازه بدهد دیگران در موردش قضاوت کنند که تو بهتر هستی یا این بوزینه؟ خود این تنزل انسان در حد یک بوزینه است.

ببخشید شاید در یک مصاحبه علمی خاطره هیچ وجهی نداشته باشد ولی به تبیین قضیه خیلی کمک می کند، یک خاطره بگویم خدمت شما: من یک دایی دارم هم سن خودم 4 یا 5 ساله بودیم در دهمون در کنار یک پیر مردی در مزرعه اش که داشت گوسفندهایش را می چراند داشتیم بازی می کردیم ، این پیرمرد گوشهایش سنگین بود و ا در عالم بچگی قرار گذاشتیم با هم که ببینیم ضریب شنوایی گوش این پیرمرد چقدر است چه فرکانسی را می شنود؟ قرار شد از صدایمان را از یک فرکانس با سطح پایین شروع کنیم و برویم بالا تا ببینیم کی می شنود، ما در لهجه سیسانی خودمون خطاب محترم را به یک پیرمرد را از واژه (برپور) استفاده می کنیم، به عبارت دیگر برپور مساوی است با جناب پیرمرد محترم.این دایی بنده رفت کنار این پیرمرد ایستاد و اول آرام گفت برپور! و همین طور بلند کرد صدایش را تا به یک جایی که رسید آن پیرمرد گفت: بله.ما تا همین جا را فکر کرده بودیم یعنی می خواستیم ببینیم این پیرمرد چه صدایی را می شنود، هیچ سوالی آماده نکرده بودیم یک مرتبه قرار گرفتیم در موقعیتی که اقتضا دارد ادامه پیدا کند.
گفت :بله. حالا باید یک سوال می پرسیدیم، یک بچه 4 یا 5 ساله در عالم بچگی از این آقایی که 70 سال داشت یک مرتبه پرسید (معذرت می خواهم که بیان می کنم) یک مرتبه از این پیرمرد پرسید تو بزرگتر هستی یا خرت؟ این پیرمرد یک انسان بی سواد بود، پیرمرد بود و می فهمید این کسی که دارد این سوال را می پرسد یک بچه ساده و بی عقل است. با همه آن بی سوادی از یک طرف و این بی عقلی بچه از طرف دیگر، پیرمرد ناراحت شد. حق هم داشت، چرا؟ چون در فرهنگی رشد کرده که بهش گفتن تو خلیفة الله هستی.

 

- شاید اینها موردی و خاص باشد. آیا مثال های دیگر هم هست؟

 

شما الان از یک بچه آمریکایی بپرسید شما بزرگتر هستی یا سگت؟می گوید: برو شناسنامه هان رو ببین،هم آن بچه شناسنامه دارد هم سگ اش. می گوید من متولد این سال هستم و سگم متولد این موقع پس من دو ماه بزرگتر هستم و ناراحت هم نمی شود. اصلا جایی برای ناراحت شدن برایش نیست. در این کتاب سیمای تمدن غرب که کتاب قشنگی است در مورد آمار و تحلیل های عمومی در باب غرب نه تحلیل های تخصصی.نویسنده این کتاب یک روحانی است آقای سید مجتبی موسوی لاری این کتاب را نوشته است. این آقا مریض شده و دو ماهی رفته لندن و در آن دو ماه انگیزه پیدا کرده که یک کتاب در مورد غرب بنویسد. من خیلی دور این کتاب را خواندم شاید حدود 15 یا16 سال پیش خواندم. در این کتاب مطلبی را می آورد که جالب است می گوید: یک موسسه تربیت سگ در لس آنجلس آمریکا در یکی از شماره های ارگانی مطبوعاتی اش یک پرسشنامه ای را تنظیم کرده از مشتریان خانمی که قبلا از این موسسه توله سگ خریده اند و مجانی هر ماه این نشریه می رود درب منزلشان، توی یکی از شماره ها 10 تا سوال را پرسیده. .سوالاتی که یادم هست اینها است :

اگر یک روز در خانه فقط یک غذا باشد و سگتان و همسرتان گرسنه باشند آن غذا را به کدام می دهید؟
اگر در یک سانحه سگان و همسرتان هم زمان از دنیا بروند برای کدام یک بیشتر متاثر می شوید؟ 
و...
و 10 تا سوالی که از این جنس بود. آقای لاری آمده است از شماره بعدی این شماره این نشریه جوابهای آن خانمها را آورده است که جوابها وحشتناک است، بالاترین امتیاز به شوهر 42 درصد بود که ظاهرا سر قضیه سانحه بود که 42 درصد گفته بودند ما برای شوهرمان هم ناراحت می شویم و گفته بودند بیشتر ناراحت می شویم. یعنی حتی در بالاترین مرتبه سهم شوهر بد بخت 42 درصد است حتی نصف هم نیست.همه گفتند: سگ سگ سگ سگ....
چرا ؟اصلا فرض کنید تمام جوابها این باشد که : شوهرمان ،شوهرمان و ... . نفس این سوال را می خواهیم بگوییم، یک اتفاقی در پس این سوال افتاده است،انسان تا سگ نشود هم ارز این سگ نمی شود از او سوال پرسید، انسان تا میمون نشود و تنزل پیدا نکند و به این مرحله نرسد نمی توان این سوال مشترک را ازش پرسید.
در مقایسه باید وجه اشتراکی وجود داشته باشد عاقل اینگونه می گوید که شکر شیرین تر است یا عسل؟ هیچ عاقلی تا به حال در تاریخ نوشته است که عسل شیرین تر است یا زهرمار؟ خب هیچ وقت کسی این سوال را مطرح نمی کند چون هیچ وجه اشتراکی بین عسل و زهرمار نیست، باید وجه اشتراکی بین آقای کلینتون و خانم گوریل باشد تا پرسش از برتری این بر آن مطرح باشد.

 

- این اتفاقات علاوه بر آن زمینه تاریخی و نگاه از  برنامه های تربیتی چه اثری گرفته؟

 

وقتی انسان در ذهنیت غرب تنزل پیدا می کند، برنامه هایی که برای او ریخته می شود متناسب با آن جایگاه است، مثلا نفرمایید که در برنامه ی تربیتی همه چیز برنامه ی تربیتی را به هم می زند، برنامه ی تربیتی که انسان برای خلیفه الله می دهد و برنامه ی تربیتی که برای خلیفه المیمون می دهد یکی است، نیست چون منزلت ها عوض می شود، چون منزلت عوض می شود سطح برنامه ها هم عوض می شود، شما خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل،

 

- روش های شناخت روابط انسان چقدر اثر دارد در این فضا و نظام تربین و آن خروجی انسانی؟

 

حالا شما بیا این انسان را در روابط کلان اش تحلیل کن و ببین چه می شود، انسان ها چهار نوع رابطه دارند، یکی رابطه میان انسان و خدایش، انسان و ماورا، دوم رابطه انسان با خودش، سوم رابطه میان انسان و دیگران است و چهارمی رابطه میان انسان و محیط و اشیاء و طبیعت است، اصل الاساس این روابط چهارگانه رابطه انسان با خداست ،من دارم درون دین بحث می کنم، ممکن است یک انسان غربی این را نپذیرد، اصل الاساس این روابط، رابطه انسان با خداست؛ که درک این رابطه به هر دلیلی به هم بخورد، روابط دیگر را به گند می کشد چون این اصل لاساس است، در دنیای غرب ما به شکل درون دینی معتقد هستیم که رابطه ی انسان و خدا به هم خورده ، رابطه ی انسان و خودش به هم خورده ، لذا خود انسان دیگر برای خودش کرامت قائل نیست همان مثالی که در مورد زن زدم و ...

 

- یعنی ما می توانی بگوییم وجه تمایز این سبک زندگی که آنها دارند چون ابعاد تربیت آنها به صورت خاص در سبک زندگیشان متجلی می شود با چیزی که ما در این طرف داریم و مثلا اسم اش را بگذاریم حیات طیبه در این خلیفه الله است که این می خواهد خلیفه الله تربیت کند و خلیفه والمیمون و....

در وجه دینی نه، انسان را از یک ساحتی که ساحت برتر است بریده اند، انسان را تقلیل داده اند.

 

- پس جایگاه نیازهای زیستی و طبیعی چه؟ جایگاه اینها در سبک زندگی اسلامی و در حیات طیبه و در نظام تربیتی ما کجا و چگونه است؟

 

همه ی کدهایی که در سبک زندگی آنها هست ممکن است اینجا باشد، این نسبت ها و اولویت ها است که به هم می خورد، من زن می خواهم انسان غربی هم زن می خواهد، من ابزار و ماده و ماشین می خواهم او هم می خواهد، لیکن جدای این اینکه جای این نیاز در نظام نیازهای من عوض می شود کیف آن هم عوض می شود، این جوری مثال می زنم در همان مثال زن، این زن هم نیاز من است هم انسان غربی اما در مجموعه نیازهای من ممکن است نیاز دهم من باشد قدر مجموعه نیازهای انسان غربی نیاز دوم یا اول باشد، کیف و لذت قضیه هم فرق می کند، من زن را می خواهم برای تکمیل نصف دینم و البته اقتضائات هم دارد، ضمن اینکه نصف دین کامل می شود اتفای شهوت و ادامه ی نسل هم می شود و خیلی چیزهای دیگر اما او فقط برای اتفای شهوت اش می خواهد و این کیف و لذت قضیه هم عوض می شود یعنی جدای از این که نسبت عوض می شود جهت هم عوض می شود،

 

- چگونه این اتفاق رخ میدهد؟ این عوض شدن نسبت و جهت.

 

من می گویم در فرمول و تابع انسان شناسی غرب من فقط یک متغییر غیب را وارد کنم، ایمان به غیب هم چیز را به هم می زند، این مهم است که خداوند در ابتدای قرآن می گوید:«الذین یومنون به الغیب» خود این غیب باز خودش هم دو چیز است، یک وقت منظور از غیب عوالم غیب است مثل معاد و برزخ و... است یک وقت منظور غیب همین عالم ظاهر است، یعنی مثلا همین انسان یک باطنی دارد، این عالم معاد نیست در همین عالم دنیا همین انسان باطنی دارد، این هر دوی اینهاست، یعنی حتی غیر خدا باوران هم می تواند قائل به غیب باشند، غیب این عالم، مثل ماترالیسم ها نباشند که بگویند وجود مساوی با موجود است.

این موضوع وارد بحث های دیگری می شود شما بحث تربیت انسان را مطرح کردید، اما من در یک مقاله ای که در یکی از فصلنامه ها منتشر کردم، گفتم آقا اگر فقط این فکت غیب را به یک انسان بدهم و بعد دو فرض را تحلیل کنم که اگر این فکت در اختیار این انسان باشد یا نباشد نگاه این آدم به تاریخ چقدر عوض می شود، یعنی انسان موحد اگر بخواهد تاریخ را فهم کند چگونه فهم می کند و انسان غیر معتقد به عالم غیب اگر بخواهد تاریخ را نگاه کند چه فرق هایی می کند، زمین تا آسمان نتایج را عوض می کند، خیلی از چیزها را عوض می کند.
اتفاقی که سر بشر افتاده است این است، یک بشر نحیفی را انسان غربی می بیند بشری که از سویی به عالم غیب ندارد یا التزام به عالم غیب ندارد و از سویی در همین عالم ماده فقط بخش کوچکی از این انسان را دیده است، تعبیر فروید خیلی قشنگ است که برای انسان یک عالم هشیار و یک عالم ناهشیار می آورد و شناسایی می کند، یا خود و ناخود، بعد مثالی که آقای فروید می آورد ظاهرا مثال کوه یخی را می زند که شهید مطهری مثل هندوانه را می زند می گوید: شما هندوانه را در آب بینداز، یک دهم هندوانه بیرون از آب و نه دهم آن زیر آب است. بعد می گوید این انسان را شما بخواهید این انسان را تحلیل کنید، این ظاهر انسان همان قسمت بالای هندوانه است همین انسان یک عالم نا خود و نا هوشیاری دارد که همان نه دهم پنهان است, دنیای غرب حتی توی این قسمت پنهان انسانها هم نرفته یعنی انسان را توی همین عالم هم خوب ندیده است،اونقدر ساده کردن که یک شیر بی یال و دم و کوپال شده است. و نتیجه آن چیزی است که در نتایج این نظام تربیتی مشاهده می کنید.

گفتگو از: محمد مهدی شیخ صراف

/ 0 نظر / 14 بازدید